تبليغاتX
ما کجا آباد

ما کجا آباد

ourtopia

 

ساقیا کو جام باده٬ ٬جرعه ای از می بیار

مست مستم من ٬ می آلودم٬ خمار و بی قرار

مطربا بر دف بزن ٬ پیمانه ای در می بزن

کوک کن آن تار و آن تنبور و آن عود و سه تار

محتسب دستی بچرخان یا بیا پایی بکوب

واعظا پیمانه ای می ! یک شبی نبوَد هزار

فصل پاییز و هوا بس ناجوانمردانه سرد

چون جلال آمد به گرمای حضورش شد بهار

از چه رو بنشسته ای یارا ! کمر را گرم کن

حرکتی موزون نما ٬ دستی به پهلویت گذار

 

پی نوشت:

۶/۹ ولادت با سعادت خودمان را تبریک می گوییم!

این غزل در واقع شرح دو بیتی سال گذشته بود:

بیار باده که امشب شراب گشته حلال

بکوب بر دف و رقصی نما به عشرت حال

ز بوستان صفایی گلی شکوفا شد

که حق به نام خودش نام او نهاده جلال

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت   توسط جلفا یا همون glory of religion   | 

 

       " آّنها " را می خواند ...

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می برند که زندانی ات کنند ...

یاد خودم و آنهایی افتادم که با امیدی آمده اند و می خواهند بیایند سراغ علوم انسانی و علوم اجتماعی!

 

       " آنها " را می خواند ...

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند ...

 

یاد دوستان قربه الی الله سبز افتادم .

 

 


جواب نویسنده وبلاگ به "غم مخور" در کامنت های پست قبلی داده شد .

همچنین است کمیل ضرابی 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت   توسط جلفا یا همون glory of religion   | 

 

سوخت و سوز دارد و اما دیر و زود نه ...

نوزاد این انقلاب متولد می شود آنهم در سی سالگی اش ...

نوزادی حاصل دو دهه همبستری جمهوری اسلامی با نااهلان !

و البته با نکاحی شرعی که عاقدش ولی فقیه بوده با تنفیذش ...

نااهل ٬ نااهل است فرقی نمی کند ریش داشته باشد و مقدس مئاب یا خط ریش گرفته ای روشنفکر نما و ...

نااهل ٬ نا اهل است و این کودک که گمان نمی رود خیلی سالم باشد و عقب ماندگی اش که خواه ذهنی باشد و خواه جسمی محتمل است ٬ باید به دنیا می آمد از این همبستری بیست ساله!

به دنیا خواهد آمد خواه زود و با سزارینی دردناک و خواه دیرتر با وضع حملی طبیعی اما باز هم دردناک...

و البته همه ما و آنهایی که این انقلاب را آنگاه که پدر پیرش گفته بود حواستان به نااهلان باشد بالاجبار به بالین اینان فرستادیم محکومیم به تنه درخت چناری در پاچه های مان.

 لینک مرتبط : تلاش های بیهوده نوشته عین القضات

 


 

بعدن نوشت:

ولی فقیه خواه امام و خواه آقا مشروعیت بخش انتخاب ما هستند ...

از آن جمله اشتباه برداشت نشود چه آنکه بنی صدر حکم تنفیذ از امام داشت .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت   توسط جلفا یا همون glory of religion   | 

 

 

مشکی ها باتوم به دستان یگان ویژه اند!

سبزها معترضین اند با انواع عقاید مختلف که هویت مشترکشان فقط و فقط اعتراض کردن است !

قرمزها دوستان مان در آتش نشانی اند!

رنگارنگ ها اما دو دسته اند:

اول آن دسته از لباس شخصی ها ...

دوم امثال ما سیب زمینی های هویج مسلکان بی بخارهای بی تعصب که گاه باید برای نظام شعار دهیم و گاه باتوم همین نظامیان را بخوریم!

 قهوه ای ها بسیجی اند!

آسمان هم آبی  است و اگر تمام سایت های خبری را بالا و پایین کنی می بینی که در شهر خبری نیست! هست؟!

 

میدان هفت تیر تقابل رنگ های هویت بخشی بود که علیه هم برخواسته بودند!

پی نوشت:

نویسنده هیچ قصد سوئی ندارد !

یک پست خوب نوشته بودم که موجی طی یک حرگت با گرفتن Alt + f4 پاك نمودش و خيال همه را راحت كرد! به زودي مي نويسم درخور!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت   توسط جلفا یا همون glory of religion   | 

 

اوهوم) بسم الله

اول) دو دیوانه شاخ و دم ندارند!
اما گوش چرا و شاید عقل
و زبان در حد اعلا !

دوم) دو دیوانه ریش دارند و یک ریشه پدری!
دو دیوانه متولد یک ماه از سال شصت و هفتند!
دو دیوانه علوم اجتماعی می خوانند!

...

 

ادامه را اینجا ببینید و بخوانید و نخندید!

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت   توسط جلفا یا همون glory of religion  

 

اگر دوران بلوغ را گذرانده باشی و نشانه هایش ( که شرح آن در این مقال نمی گنجد! ) را بدانی٬ لذت ترکاندن یک جوش را چشیده ای. اگر چنین باشد حتمن می دانی که وقتی چرک رسیده باشد بیرون می زند٬ به چشم می آید و راحت تر تخلیه می شود و حتی شاید از پرچانش (صدای ترکیدن جوش و بیرون ریختن محتوی سفید رنگ آن ) لذت مضاعف هم ببری و باید صبر کنی تا چرک های دیگر هم دست به دست هم دهند ٬ قلمبه شوند ٬ زیبایی ات را به هم بریزند (البته این آخری همه گیر نیست!) و آنگاه تو سر وقت آنها هم بروی و دوباره ...

ولی بعضی وقت ها چرک ها قلبمه نمی شوند ٬ زیر پوست می مانند ٬ سیاه می شوند و اگر بلایی سرشان نیاوری اثرشان همیشه باقی می ماند و بیرون کردنشان نیز٬ هم سخت تر است٬ هم دردناک تر ٬ صدای پرچی هم در کار نیست... دردی بی لذت که به بیرون کردن چروک(چرک ها) می ارزد ...  

البته امروزه پزشکان می گویند اثر همان جوش ها که خودشان بیرون می آیند نیز می ماند و صد البته این بستگی به جنس پوست دارد!!!

پی نوشت ۱ : بعد از بیرون آمدن چرک ها مقدار ناچیزی خون می آید !

پی نوشت ۲ : آقای فذکر ٬ من الآن از پرچ ترکیدن روشنفکری لمپنانه در ۷۶ شادم و ناگفته نماند از سر باز کردن جوش دین نمایی متحجرانه در ۸۴  بسی شاد تر  ... اگرچه هیچ کس نه از جوش خوشش می آید و نه از خون بعد از آن ...

پی نوشت ۳ : این اشاره فقط برای عاقل ترها کافی است چون همه عوارض مثبت و منفی این دو جریان در این مثال نمی گنجد ...

پی نوشت ۴ : این پست پزشکی نیست!

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت   توسط جلفا یا همون glory of religion   | 

 ۱) اون روز که گفتم کافیه هیچ کس گوش نکرد.هزار بار دیگه هم گفتم کافیه اما انگار همه کر شده بودید. حالا هم می گم کافیه. حالا هم می گم عوضی ها تمومش کنید . بسه دیگه.کافیه. من یکی که دیگه نیستم. یعنی نمی خوام باشم.میخوام استعفا بدم. از آدم بودن.از این که مثل شما دو تا دست و دو تا پا و دو تا گوش دارم از خودم متنفرم. کاش می شد یه تیکه چوب بود. یه تیکه سنگ. کمی خاک باغچه. کاش می شد هر چیز دیگه ای بود جز شما عوضی های دو پای بو گندو. لعنت به شما! لعنت به شما و دست هاتون و پاهاتون و چشم هاتون. صدام رو می شنفید؟

۲) شما اگه یه جو عقل داشتید، از سنگ ها و درخت ها خیلی چیز ها یاد می گرفتید ...

۳) دارم مطمئن می شم که همه چیز غلطه. همه چیز از بیخ و بن غلطه. هیچ چیز سر جاش نیست. انگار یه مشت خوک رو بریزی توی مزرعه . یه مشت خوک بو گندو.

۴) می گفت به نظر تو چیزهای بدتر از کشتار هم هست. بد تر از کشتار مثل چی؟ چی می تونه بد تر از کشتار آدم ها باشه؟ 

۵)  می گوید : بد تر  از کشتار همون چیزیه که کشتار رو درست می کنه.

 

پی نوشت:

۱) بند هایی بود از کتاب " من گنجشک نیستم " نوشته مصطفی مستور که خواندنش پاره ای از زمان کلاس بودجه ریزی ، صف طولانی پمپ گاز ، و پاره ای از مسیر تهران تا قم را به خود اختصاص داد و در آخر هم به این پیامک درباره این رمان ختم شد : اصلن حال نکردم.

لذا اگر چه رسم است خواندن کتاب را توصیه کنند ولی توصیه ای به خواندش نمی کنم. البته به علت کوتاهی یک بار خواندنش برای گذران اوقات پرت بد نیست.

۲) همه رمان یک طرف٬ جمله ی اول کتاب هم یک طرف که بیانگر محتوی کلی رمان است :

وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی ٬

                                                  پس خفه شو و بازی کن.

                                                                  دانیال نازی

 

۳) این پست سیاسی نیست و به دنبال تفسیر بند های جدا شده و جمله بالا نباشید! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت   توسط جلفا یا همون glory of religion   | 

نفت چراغ زندگی ما تمام شد

اینک فتیله سوزد و این نور کم از اوست



پی نوشت :

1. این پست بیشتر برای اعلام زنده بودن بود که گاهن خبر می رسید بعد از تاهل طرف مرده!!!

2. این مطلب اصلن سیاسی نیست و اینکه نفت فتیله را بخواهی به آرمان های امثال ما مسکوت و مبهوت مانده ها در این اوضاع سیاسی که نه مثل اینطرفی ها خوشحالیم که عاملان براندازی دادگاهی شدند و به میرحسین فحش بدهند و این جنبش سبزی ها (سبزی نه ، سبز ی) را دست بیاندازند ( کیهانی های خودمان را می گویم) و نه آن طرفی که ... ( انصافن اینقدر آدم های مختلف العقیده ای دیدم که نمی توانم در گونه ای واحد تعریفشان کنم) ، ( البته همه شان در نه به این وضعیت نظام و احمدی نژاد مشترکند!) ...

چه می گفتم ؟! خلاصه نفت را به سان آرمان های این انقلاب نرم افزاری (انقلاب اسلامی!) نپندار که بعد مجبور بشوی روی اینکه فتیله ای که می سوزد چیست فکر کنی دوست عزیز ...


مخلصیم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت   توسط جلفا یا همون glory of religion   | 

 

اولن /

ماشینی کنارم می ایستد ...

- آقا ببخشید ٬ می خوام برم تو اتوبان صدر ؟

- همین خیابونو تا تهش برو

- پسر چقدر شبیه جوونیای احمدی نژادی!!!

- ها !!!

 

دومن /

بامداد همان شب پمپ گاز

کار که تمام می شود عدد قیمت کل این را نشان می دهد : ۶۶۶

 

سومن /

به صورت رندم فیلمی از هارد انتخاب می کنم و دست بر قضا آخرالزمانی است و شخصیت اول آن هم همان عدد مذکور را خالکوبی دارد ...

 

و در آخر ٬

من می دونستم اینطوری میشه!

گفته بود سر به سرش نذار این ها انسان را چیز می کنند !!!

 متاسفانه ما هم اونطوری شدیم / ششصد و شصت و شیشی

 

پی نوشت:

همین طوری یک اتفاق بود! البته قابل ذکر هم نبود ...

 

این شب ها ٬

التماس دعا

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت   توسط جلفا یا همون glory of religion   | 

 

یکم/ انگشت شست بر دهان گذاشتم و صفحات سررسیدی متعلق به دوران نوجوانی (حدودن 6 سال پیش) را تف مالی می نمودم که در بابی مربوط به آخرالزمان حدیثی نگاشته بودم با این مضمون که سرعت تولید علم در این دوران در حد چارجانبه ی خلیج همیشه فارس بالا می رود و کنارش حاشیه ای زده بودم اینگونه : « امروز (همان روزها) در دقیقه ، 2000 صفحه بر علم بشر افزوده می شود .»

 

دویم/  یک نمره لطف کرد و به ما داد تا شیش و نیم برگه مان بشود هفت و نیم لیست نمرات تابلو شده به دیوار. در همان کلاس بود که از جمله عوامل ذهنی شکل گیری علم مدرن را علوم طبیعی و عالمان آن نامید . دوره ی صد ساله ای که به انقلاب علمی معروف است و ابداعات و اختراعات همین دوره است که چشم هر بنی بشری را مبهوت می گذارد و تفسیر جدیدی از عالم هستی می خوراند و انسان قادر مطلق می شود و هر پدیده ای را قادر به شناخت است و جهان جسم بی روح و سردی می شود که چیزی جز "ماده" نیست . یک نوع الهیات تازه ، سکولار. این نگاه عالمان علوم طبیعی است که به کنه ذهن عالمان علوم انسانی هم رسوخ می کند و شد آنچه شد . عالمان علوم طبیعی می شوند پرچمداران الهیات جدیدی که علم مدرن بر پایه آن استوار می شود ... آغاز یک جهان بینی جدید ، یک علوم انسانی جدید ، یک دنیای مدرن و نهایتا یک تمدن ...

متخصصان ، متفکرانند ...

 

سیّم/ فیلوزوف ها خود را جهان وطن و شهروندان جهان فکری روشنی یافته ای می انگاشتند که نفع انسان را بالاتر از نفع کشور یا طایفه شان می دیدند، چنانکه دیدرو به هیوم می نویسد : « هیوم عزیز ، شما به همه ملت ها تعلق دارید و هرگز از هیچ آدم بخت برگشته ای اوراق شناسایی اش را نمی خواهید ... »

(روشنگری و تدوین علم اجتماعی / همیلتون)

 

چارم/ جهان دوباره به یک جهان بینی جدید رسیده ، آنقدر که دیگر تجدد هم خود به صفحات تاریخ سنت می پیوندد، اگر سنت را چیزی مربوط به گذشته بنامیم.  این که یک شبه چنان سرعت تولید علم بالا می گیرد و آخرالزمان می شود که اگر در عصر انقلاب علمی ، چشم ها مبهوت بود ، امروز دهان ها هم باز مانده و آب از آن بر زمین می ریزد شر شر ( به ضم شین و یک اصطلاح مشهدی بگمانم) . شاخه ی جدیدی از فهم و اندیشه به زندگی بشر پای نهاد آن هم نه از مسیر عالمان علوم اجتماعی که از ذهن عالم علوم طبیعی تا بفهمیم چقدر مردمانی هستیم در سطح اقل شعور. که تاریخ نشان دهد که متخصصان علوم طبیعی راهبران علوم انسانی مانده اند ...

 

پنجم/ استدلال هایش در 2 ساعت ترشحات ذهنی اش (بخوانید تراوشات) ، مسیر علم را عوض کرد و چقدر پنجره های جدیدی در ذهن مخاطبان گشود که هر کدام می تواند پله ای باشد برای درک بهتر حقیقت . درک بهتر عمق بلاهت ...

آنقدر که گمان نمی کنم علوم اجتماعی خوانی بیابی که آرزوی کرسی استادی او در دانشکده شان را در خیال نگذرانده باشد ... خصوصا در باب مطالعات زنان و  یا پایه گذاری شاخه ای بنام انسان شناسی میوه ای (!) که کدام بشر چون هولویی قابلیت خوردن دارد و کدام نه .

 

ششم/ « من خودم نخبه ام ، ریاضی خوندم. » بیانگر همان نکته ای است که چگونه می شود یک متخصص علم ترافیک و دوربرگردان، علمش را به متخصصان علوم انسانی اعطا کند بی هیچ چشم داشتی تا شاهد آغاز عصری دیگر از روشنگری باشیم و بیابیم که تا چه عمق نفهمیم ... آنقدر که با فهم ریاضی اش صورت های ثابت منطقی را چنان دستخوش تغییر قرار دهد تا منطق ملامحمود بشود منطق حاکم بر عقلانیت حوزه های ما برای پویایی و دانشگاه ما برای مبدا انسان ساز بودگی و تمدن ساز بودگی و بومی ساز بودگی.

محمودا ، نامت نگاشته شد برای آغاز راهی جدید که می توان پسا پست مدرنیزم پَست نامیدش همان سان که نام کنت و منت و کانت و ماکیاول و هابز و باقی علی دایی ها برای علم مدرن .

 

هفتم/ انتظاری از رییس جمهور نباید داشت برای آنچه در حال وقوع است در کشورمان ، رسم فیلوزوف ها همین بوده که نفع کشور و طایفه شان را نادیده می گیرند و جهان وطنند . اصلاح هستی مقدم است ...  متعلقند به همه ملت ها ، اوراق شناسایی نمی خواهند ، آنچنان که وزیر صنایعش در دادگاه تجدید نظر هم محکوم می شود به دزدی طرح "اتاق امن" یا وزیر کشور سابقش که کاغذ پاره ای برای ارائه نداشت ... اوراق شناسایی نمی خواهد ، برای وزیر راهش که ریش ندارد اما آیا ریشه دارد؟ بگذریم انصافا ...

 

 

هشتم/ بی شک در زمانه ای که ما حتا در زیر آفتاب سوزان تابستان هم سر از خواب زمستانی خویش بر نمی داریم و سرمان را در زیر برف نهاده ایم ، تنها فیلوزوف عصرما ، ادیب آزاد اندیش ، به خرد جامعه ما می خندد با استدلال هایش من باب کابینه اش ...

و ما چقدر از فقدان چیزی رنج می بریم که بماند ...

که امروز بعد از سی سال، این عقلانیت بر ما حاکم شود که نتیجه اش بشود آن موسیقی اعتراضی از محسن نامجو ، خواننده ی مورد علاقه ام که به تازگی از دوستی رسید بر من که می خواند :

بسی رنج بردیم در این سال سی ...

که رنج برده باشیم فقط ... مرسی ... مرسی ... مرسی

 

 

پی نوشت:

باتشکر از یاسر آ / استاذنا کچوییان/ جناب همیلتون با جلد یک فهم جامه مدرن / جناب دیدرو با اظهار فضلشان / حضرت محمودش / سازنده نود سیاسی / همه کسانی که برای حاکم شدن این عقلانیت شبانه روز در میدان ولیعصر در ایام انتخابات تلاش گسترده نمودند برای مخ در فرقون ریختن ملت جومونگ دوست ایران / اهالی نقد منصفانه که به درد عمه شان می خورد این روزها / و نهایتن آنکه دیوانه اش هستم محسن نامجو .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت   توسط جلفا یا همون glory of religion   | 

پیش نوشت :

خواننده باید حداقل یک بار من او به نگارش رضا امیر خانی را خوانده باشد ... البته بایدی در کار نیست ولی حتمن تا انتهایش بخوان چون شاهنامه آخرش خوش است ... پس بوخون


یک او

پارسال را که به قمری حساب کنیم امروز رسیدیم مدینه، و ما را حالی بود که خود او عنایت کرده ... صدای حاج منصور حتی از حنجره ی زمخت بلندگوهای اتوبوس هم ،گوشت را نوازش میداد و تو خمار که:

سلام من به مدینه ، به آستان رفیعش...

وارد شهر شده ایم و از لا به لای ساختمان های بلندش ، قبة الخضرای نبوی پیدا و پنهان می شود، دلبری که رندانه ناز میکند را دیده ای؟

اینجاست که دیگر چشم ها برای "من" نیست و حال که اذن دخول داده اند باید تطهیرشان کنی، با اشک هایی که همان ها هم مال "او"ست،  مگر نشنیدی  و من الماء کل شیئ حی  پس اگر دلی زنده ماند با همین چند قطره است و بس!

و بریز ساقی...

به مسجد نبوی و به لاله های بقیعش ...

 

پارسال همین روز بود که  توفیق مان داده بود تا به "او" برسیم ...

(پی نوشت : از سفرنامه سفر عمره )


 یک من

ریش هایش خیلی بد خط در آمده و به قول یکی از رفقا: آنکه موظف به کاشتشان شده خیلی خراب بوده دست به فرمانش، به اضافه 180 قد و سیبیل هایی با دو پایه! و همین ها کافیست که دوستان او را به آن جوان دیلاق "کباب غاز" جمال زاده تشبیه کنند و انصافن راست هم می گفتند انگاری، بیست سال داشت و هشت ماه، بی یک روز کم وبیش!

 "من" را بی خیال باش فعلن که از تاپ تن نامردای روزگاره!!!

 


دو  او

پارسال را که به قمری حساب کنیم ده دوازده روز دیگرش در خانه اش نشسته بودم و "او" با آن چادر سیاه نشسته بود رو به روی "من" با تمام غرور و تکبر، تا به حال اینقدر از نزدیک برایش سجده نکرده بودم!    

و باز همه چیز به هم ریخت و انگار و حدت وجود عرفا با عشاق خیلی فرقی نمی کند و "من" شروع کرد به مناجات، آرام آرام، و "او" در کمال بی رحمی و بی هیچ حرفی! فقط گوش کرد!

هر شب ز سوز عشق تو با اشک غوغا می کنم

یک تار آن زلف تو را در دل تمنا می کنم ...

(پی نوشت : کاملش رو اینجا ببینید .) 


دو من

بچه هم که بودیم دعوایمان که می شد . می رفتیم پیش باب جون که حل کند ماجرا را!

بزرگ هم که شدیم لافرق! باب جون باید بیاید و حل و فصل کند یا حل و وصل کند یا حلال کند و فصل بعد...

 


 سه او

 

درخت ها به من آموختند :  فاصله ای

میان عشق زمینی و آسمانی نیست

                       

 


سه من

آنی دالتون در وبلاگش همان یادداشت های یک دختر ترشیده دو جمله می نویسد :

بعضی انسان ها سر عقل می آیند ، سر عقد نمی آیند

بعضی انسان ها سر عقد می آیند  ، سر عقل نمی آیند

 

راه سومی هم که هنوز پا نگرفته اصولا ...

از چلسی و ابومسلم خراسان (!) بگیر تا همین قضیه "من او"


چهار او

       

 

 

 

(پی نوشت : سکوت قدیمتر ها به جز  "نشانه ی شخصیت" بودگی در اتوبوس ها ، حاوی معنای دیگری نیز بود.)


چهار من :

حلقه در دست چپ انگشت دوم از سمت چپ ، عقیق در دست راست انگشت دوم از سمت راست ، حلقه در دست راست انگشت اول از سمت راست ، شرف الشمس در دست چپ انگشت اول از سمت چپ ، حلقه در دست چپ انگشت دوم از سمت چپ ، فیروزه در راست انگشت اول از سمت چپ ... یا ابالفضل شد شست!!!

 


 یک من او

۱=۱+۱

 


دو من او

پارسال را اگر به قمری حساب کنیم امروز رسیده بودیم مدینه و حالی بود که  "او" داده بود در حریم مطهر نبوی اش

امسال را اگر به قمری حساب کنیم امروز رسیدم به "او"  در حریم مطهر رضوی اش...

آسمانی و زمینی اش ...

امروز ولادت حضرت ابالفضل  ...


سه من او

از خاک مرا برد و به افلاک رسانید
این است که من معتقدم عشق زمینی است

 

 


پی نوشت :

*اگر چیزی از من و او های این مطلب متوجه نشدید و فقط خوش بودن پایان شاهنامه را گرفتید مشکل نویسنده نیست ... معمولن کتاب های رضا امیرخانی را باید دوبار خواند ... نویسنده سطح مطلبش را تا امیر خوانی بالا برده است!!! یا دوباره بخوان تا بفهمی یا هم دوباره نخوان تا به تو انگ بچسبانند مردم ... همین است که هست .

*گفته بود وبلاگت همه اش سیاسی است ...

نویسنده باید تذکر بدهد که ازدواج او سیاسی نیست در نتیجه این مطلب او سیاسی محسوب نمی شود.

*نویسنده عذر خواهی می کند در دعواهای اخیر وبلاگ حضور نداشته ... عذر او بر حسب قاعده پذیرفتنی است ...  و البته بیشتر شرمنده ان دسته از عزیزانی که قول نوشتن به آن ها داده بودم ... مانند جناب مهمترین ...

*نویسنده طلب خیر برای همه خواننده های وبلاگش می کند چون هرچه باشد دعای متاهل جماعت بهتر بالا می رود .... اگر نمازش هفتاد برابر باشد یک دقیقه فکر کردنش می شود چیزی شبیه 70 ضربدر 70 سال عبادت !!! نویسنده اصلن جزو "ترین ها"ی دانشکده شان است در پاس کردن ریاضیات پایه اما انسانها مخصوصن پسر ها بعد از ازدواج حسابی اهل حساب و کتاب می شوند!

نویسنده سخت محتاج دعای خیر همه دوستان است

سلامتیشون صلوات ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت   توسط جلفا یا همون glory of religion   | 


 

تنها تو مانده ای...


یک کوچه غیرت ای قلندر تا علی (ع) مانده است / شمشیر بر دارد هر آن کس با علی (ع) مانده است

دیشب تمام کوچه های کوفه را گشتم / تنها علی(ع) ، تنها علی(ع) ، تنها علی(ع) مانده است

ای ماهتاب آهسته تر اینجا قدم بگذار / !در جزر و مد چاه، یک دریا علی(ع) مانده است

از خیل مردانی که می گفتند می مانیم

انگار تنها ابن ملجم با علی(ع) مانده است

ای مرد! بر تیغت مبادا خاک بنشیند / برخیز! تا برخاستن یک «یاعلی»(ع) مانده است

مهدی جهاندار


 

ای که در علم و حَکم پخته ای و خام نه ای / باعث عزت ایران نه فقط خامنه ای

تو لسان الحق و محتاج می و خامه نه ای / جان ما باد به قربان تو یا خامنه ای

 


پی نوشت :

به تاریخ نامه زیر توجه کنید...

 

 


مشایی استعفا داد

عزل نشد!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت   توسط جلفا یا همون glory of religion   | 

 

پیش نوشت : 

وقتی آقای مشایی بر کرسی ریاست جمهوری می نشیند! کلیک کن عزیزی که به احمدی نژاد به خاطر آرمان هایت رای داده ای! امروز آرمانت موضع رسمی مقابل ولایت فقیه گرفته است.

 


 بدون شرح

 

               

                     

 



 بعدن نوشت :

راوی فرموده بود بهتر است راجع به این موضوع حرف بزنم ... پس بوخون

حضرت اسفندیار مشایی در سایت شخصی اش (mashaei.ir) چیزهایی را بیان نموده که برداشت از آن را مانند تصاویر فوق به عهده شما خواننده محترم می گذارم تا ببینید مشکل نویسنده دقیقن کجاست .


سایت شخصی اسفندیار رحیم مشایی طی مطلبی غیر منتظره و تامل برانگیز، در واکنش به انتقادهای فزاینده از انتخاب او به عنوان معاون اول رئیس جمهوری، مخالفان این انتصاب را سهم خواه ، حسود و یا نادان خواند ؛ وی را گل سبد اصولگرایان خواند و تاکید کرد که نظرات وی در مورد دوستی با مردم اسرائیل موضع رسمی دولت بوده است و نه موضع شخصی مشایی .

موضوع دیگر بحث سازمان حج و زیارت و مراعات نکردن نظر رهبری در این زمینه بود که آن هم عامل و تصمیم‌گیر اصلی آقای احمدی‌نژاد بودند که مورد تذکر رهبری هم قرار گرفتند و مشایی، مسئول سازمان ذی نفع بود که به دلیل منافع سازمانی این کار را کرده بود.

 

دلیل دیگر معترضان، حضور مشایی در نشستی در ترکیه بود که شرایط مناسبی برای شرکت یک مسئول از جمهوری اسلامی را نداشت، در صورتی که آنچنان صحنه‌‌‌هایی در افتتاحیه بازی‌های آسیایی قطر با حضور آقای احمدی‌نژاد نیز انجام شد، پس چرا تنها مشایی باید برای شرکت در چنین جلسه‌ای مورد سؤال و انتقاد قرار گیرد؟

 


 

پی نوشت :

* سایت الف روز شمار ولایت پذیر نبودن آقای احمدی نژاد را زده است که کاری بس جالب انگیز بود...

** اینکه برخی واژه ی تمسخر و یا برای خنده به کار برده اند و نویسنده را متهم به فساد اخلاقی ( اون فساد اصلیه نه ! در حد همین تمسخر ) کرده اند جای بسی تامل دارد ولی همین است که هست ...  نویسنده نه قصد تمسخر دارد و نه شوخی ... این پست کاملا جدی است ...

*** نویسنده به "مهمترین ... " : با عرض پوزش از دیر شدن ٬ جواب سوال هات از نظر خودم رو دارم می نویسم و به زودی می ذارمشون . یه خورده وقت خالی می خواهد که این روزها کم پیدا می شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت   توسط جلفا یا همون glory of religion   | 

 

1 ) پشت لبش هنوز سبز نشده ! و در سلسله ی سبز شدن ها ٬ اول جایی که سبز می شود پشت لب است برای جنس ذکور , سبز کردن پشت لب جنس دیگر هم رذالت رضا عطاران را می خواهد در سریال هایش که من جرئت نوشتن آن را ندارم(!) . می گفتم ، پشت لبش سبز هم نبود حتی با هاله ای از پرز به حالت یکی بود یکی نبود ... چیزی شبیه ریش های خودم و در نتیجه وقتی پشت لبش سبز نشده ... بگذریم

قدش کوتاه بود. به گونه ای که سپری که به او داده بودند از قدش بلندتر می نمود. سپر داشت و یک عدد باتوم و گاز اشک آور ... یکی دوتا هم نبودند. به قاعده ی پارکینک کاخ شیشه ای وزارت خانه ی جهاد که حاشیه ی بلوار کشاورز قد علم کرده است آنجا که کشاورز و حجاب به هم میرسند و پاتوق ما بود آن زمان که نون دولت را می خوردیم و خمسش را دقیق می دادیم.... از امثال این کوچک بودند تا مثبت ۱۵۰ کیلو !

 

2)  قطع بودن پیامک ها از قبل 18 تیر به صورت کاملن اتقاقی که هیچ ، قطع شدن موبایل ها هم که امری است معمول ، بسیجی ها اولین موجوداتی بودند که در نماز جمعه ی امروز دیدم برای قرار گرفتن در مقابل مردم .... حقیقتن مردم بودند اگرچه ظاهرشان نمی خورد که تا به حال نماز جمعه آمده باشند و البته از همه نوع عقیده دیگر هم بودند ولی معلوم بود اراذل نیستند ... معلوم بود از همین مردمی هستند که در طول روز در خیابان ها می بینیم شان ولی خوب قاعدتا موجی از آنها را حتمن در نمازجمعه ها ندیده بودیم و شاید دیگر نخواهیم دید ... معلوم بود از همان 40 میلیونی هستند که به آنها افتخار می کنیم...

 

3) فریضه از عبادی وسیاسی بودن چیزی فراتر شده بود ، مثلن می شد گفت عبادی ، سیاسی ، اعتراضی ، اپوزی ، اوقات فراغتی ، اشک آوری و ...

پیدا کردن جایی برای اینکه ببینی صفی تشکیل شده و متصل است ، کاری غیر ممکن شده بود چون خیلی ها سجاده ها را که پهن کرده بودند خانوادگی نشسته بودند و میل بافتنی هم می آوردی ضرر نمی کردی و فلاکس چای . به این فکر می کردم می شود از این هفته اعلام کنیم فلانی و فلانی هم به نماز جمعه می آیند بعد می شود هم حمد .و سوره (!) مردم رو درست کرد (شاید از جنس همان حمد و سوره ی مرحوم آقا تهرانی) و هم طرحی برای اوقات فراغت شان ریخت ...

تقاطع طالقانی و وصال هم یک تجمع سکوت با دستانی افروخته به حالت پیروزی و مزین به پارچه سبز تشکیل شده که با یک گاز اشک آور لحظه ای فرو می پاشد و مجدد به هم متصل می شوند . فریاد یک زن که می گفت سیگاری ها روشن کنن، هم جای بسی خنده بود! چشمان ما هم در امان نمانده بود و سوزش گلو ... در این میان از همه طیف مردم بودند . یک عمامه سپید و یک عمامه مشکی چشم نواز شده بود ... از این طبقه بگیر تا طبقه مرفه بی درد متدین و غیرش و تا طبقه کفِ پایین ... هرچه بودند مردم بودند ... و می شد درک کرد که اگر مردمی دیگر را مقابلشان قرار ندهیم خیلی مسالمت آمیز اعتراض شان را می کنند و می روند.

 

4) خیابانگردی رو تمام می کنم و میرم درست پشت درب دانشگاه تهران در خیابان قدس ... وسط جنبش سبز شاید ... همانجا که مردم نه به حالت تشکیل صف که به حالت تجمع ایستاده اند ... خیابان طالقانی و خیابان قدس مملو بود از مردم جنبش سبز ... عکس خود طالقانی هم بود که مزین به نوار سبزی شده و اینکه می گفتند نمازجمعه مانند همان نماز آقای طالقانی است و البته بعد از نماز به این فکر می کردم که هاشمی جایگاهی مثل طالقانی پبدا کرد. تکبیر هم اگر چه جای خود را داشت اما صدای کف و سوت حال و هوا را عوض کرده بود ... شور و هیجان در حد لالیگا و در حد همان تالار ابن خلدون خودمان.

5) شعار ها هم قابل تامل بود ، مخصوصن بعد از نماز ...

پشت میکروفون می گفت : مرگ بر امریکا و مردم به تمسخر یکپارچه جواب میدادند مرگ بر روسیه ، این ادامه داشت برای مرگ بر اسراییل و مرگ بر منافق گفتن مجری و  تمسخر جمعیت با مرگ بر روسیه گفتنشان

می گفت : ای رهبر آزاده ، آماده ایم آماده ، و جمعیت : موسوی آزاده آماده ایم آماده . می گفت : خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست  و جمعیت : خونی که در رگ ماست هدیه به ملت ماست ...

 (پی نوشت :نگاه نویسنده به مقام معظم رهبری را در بحثی که در کامنت های پست قبلی ایجاد شد جویا شوید / نویسنده از شکل گیری یک فتنه ی بزرگ در هراس است.)

6 ) بگذریم ...

نویسنده هنوز نمی داند در صورتی که مملکت نیروی انتظامی و نظامی رسمی دارد چرا مردم را در مقابل مردم می گذاریم ٬ چه آنکه نیازی به همان نیروی نظامی اش هم نبود . خودمان جلوی مردم می ایستیم و بعد صدا و سیما می گوید اغتشاش کردند! نویسنده سخت به مقاله ای در نشریه ی هابیل فکر می کند  پیرامون این مساله که بسیج شهری نهادی که از مردم تشکیل شده چرا امروز مقابل طیفی ولو اندک از مردم قرار می گیرد.

 

یک روز محمد به نقل از استادی نوشته بود احمدی نژاد روز به روز به یک چهره ی کاریزما تبدیل می شود ... امروز احمدی نژاد در تهران را نمی دانم ...

اما این را می دانم که در تهران روز به روز موسوی به یک چهره ی کاریزما تبدیل می شود ، شاید نه یک چهره ! که یک رهبر کاریزما. حتی اگر به ریش خیلی ها بخندیم و طلحه و زبیر بخوانیمشان و فرمانده بنیادگرای ما در وبلاگش بنویسد که حضرت علی (ع) 25 سال پشت هیچ یک از خلفا نماز نخواند ، پس به نماز جمعه می رویم ولی نماز نمی خوانیم و به این کاریزما شدن به خاطر محور اعتراضات دامن بزند ... 

اما من به نماز جمعه می روم و پشت هاشمی هم این بار نماز خواندم چون رهبرم امام جمعه ی این نظام رو تعیین می کند و چون به عدالت رهبرم شک نکردم پس پشت منتصب او هم نماز می خوانم .

 

7) می گفت حرف هایت بوی حرف های غیر ما را می دهد ، گفتم دولت انقلابی احمدی نژاد برای هدف بزرگش با کومونیست های امریکای جنوبی نشست و برخاست می کند و بسیج دانشجویی چه گوارا را در کنار چمران می گذارد اگر چه فضاحتی در آن برنامه ایجاد شد با حرف های دختر چه گوارا . من همصدا با حق خواهم بود ان شاء الله ... اگرچه در این ، بسیار واقفم که حق ، حرف امروز میرحسین نیست و خود احمدی نژاد .


بعدن نوشت : همان ها که امروز دم از آرمان انقلاب می زنند و امام خمینی ، امام خمینی می گویند ذره ای به این فکر کنند که حضرت علی برای بقای اسلام 25 سال سکوت کرد و امروز چه می کنند ؟ حضرت علی هیچ گاه با سه خلیفه هم کاسه نشد برای راهش . ولی امروز دستانشان در دست کیست و چه کسانی حامی آنان شده اند . شما حتی اگر حقید به خاطر اسلام چه می کنید ؟ با که هم کاسه شده اید؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت   توسط جلفا یا همون glory of religion   | 

 

این روزهای گرم و بیکار تابستان؛

گذشته از اینکه بعد از تلاش گسترده ای مگسی رو با دست شکار کردم و بیاد تفریح سالم ایام خوش پیش دانشگاهی و کلاس عروض بود بگمانم ، محکم مگس داخل مشتم رو به دیوار کوبوندم و از برخورد مگس با دیوار و ایجاد آوای دلنشین " پق " یا " تق " لذت بردم و بعد مگس بخت برگشته که از ناحیه بال مجروح شده بود و مانند همه ی مگس های قبلی توانایی پرواز رو از دست داده بود ، مثل همیشه از دیدن صحنه ای که به دور خود روی زمین راه می رفت و نمی توانست بپرد دچار عذاب وجدان شدم که چرا آزادی اش را از مطلق به " نزدیک مطلق " رساندم و بعد به این فکر می کنم که باید برایش کاری کرد لذا با یک کتاب محکم تیر خلاصی رو می زنم و آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام و ...

 

به این فکر می کردم که در منطق می خواندیم تعریف باید جامع و مانع باشد ، معضل دولت های گذشته و حال در ایران هم همین است. یعنی دولت اصلاحات ، دولت جامعی بود اما مانع نبود . یعنی می شد هم انقلابی ترین ها رو در این دولت دید و هم ضد انقلابی ترین ها رو ... می شود کابینه ی اجرایی قوی اما وجود جریان های ساختار شکن در قدرت ...  یاد آن بحث با دکتر جلایی پور افتادم که می گفتیم اصلاحات باید درونش اصلاحات انجام دهد و مرز بین انقلابی و ضد انقلابی هایش را مشخص کند تا ادامه حیات دهد و ایشان قبول نمی کرد و می گفت این تفکیک انجام گرفته و مشخص است . ما که ندیدیم.

دولت احمدی نژاد هم مانع بود . یعنی نمی توانی درونش ضد انقلابی بیابی اگرچه به این هم می توان اشکال وارد کرد ولی خوب نمی شود گفت کسانی که روی کارند با ماهیت نظام مشکل دارند. این مانع بودن اینقدر بود که جامعیت را تحت تاثیر خودش قرار داد و دیگر توانایی های افراد نیست که در بودن یا نبودنشان تاثیر داشته باشد . میزان انقلابی بودن یا نبودن و خودی یا نخودی بودن می شود میزان تقید و دلداگی به شخص رییس جمهور . و اختلاف نظر با نظر شخصی رییس جمهور حتی در پست هایی که تخصص رییس جمهور هم نباشد محکوم به حذف می شود آن هم به بدترین شکل موجود . می شود ماندن مشایی ها و رفتن لاریجانی و پور محمدی و و و

 

می گفت از دهه هفتاد وقتی آسیب مدیریتی مملکت رو می دیدیم فعالیت هایی رو شروع کردیم که بتوانیم یک جریان معتدل که هم ذره ای از آرمانهای انقلاب کوتاه نیاید و فهم درستی از انقلاب داشته باشد و هم توان مدیریتی بالایی داشته باشد در مدیریت مملکت شکل بگیرد . یک دهه تلاش مستمر ما در جمع کردن افراد نتیجه اش شد اول شورای شهر تهران، دوم مجلس هفتم و نهایتا آری گفتن مردم در 84 به اندیشه اصولگرایی که همون نه بود به اصلاحات و کارگزاران. می گفت امروز اما آن اندیشه اصولگرایی که حاصل یک دهه تلاش بود بوقوع نپیوسته و باید به دنبال راه جدید ساختن باشیم که شاید همان اصولگرایی است . یه راه چهارم شاید ، که به عقیده نویسنده همان راه سوم .

  

خیابان پنجم همیشه خیابان پنجم است. این ماییم که تغییر می کنیم. مثل خیابان پهلوی ، مصدق ، ولی عصر ...

 

پشه هم پشه های قدیم . نیش که می زدند جایش تا مدت ها به اندازه یک دو ریالی قدیمی می ماند و می سوزاند . این روزی ها ، فقط و فقط کنار گوشت وز وز می کنند.

این روزهای گرم و بیکار تابستان ، یکی از تفریحات سالم ما شده اینکه جدای از همه دغدغه ها ، جاروی شارژی کوچک را برداری و نگاه کنی به پشه ای که نزدیک می شود و طی یک دوئل جذاب سر بزنگاه on را فشار دهی تا پشه را ببلعد . بعد خطاب به پشه بگی شما یک مشت خس و خاشاک بیش نیستید ...

بگذریم

پی نوشت:

نویسنده آدم عصبی ای نیست.

 مطلب اصلی در میان این دو تفریح سالم نادیده انگاشته نشود.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت   توسط جلفا یا همون glory of religion   | 

 

می شود شباهت دانشکده مان با جامعه مان ؛ می شود تفاوت بین انجمن و بسیج .

فاصله شان بیشتر از آن یک طبقه ی ظاهری است اگرچه هر دو  خود را در ذیل اسم اسلام و انقلاب گنجانده باشند .

هر دویشان بر آیه و حدیث اشاره می کنند ؛ یکی آیه هایی را  انتخاب می کند که مدافع شرایط واقع شده، باشد و دیگری آیه هایی که ترسیم آینده می کند .

یکی از دانشگاه اسلامی به جمله ی مطهری اشاره می کند که  اجازه بدهند یک مارکسیست آن هم از نوع اصیلش تدریس کند و دیگری به جمله ای که مبدأ  انسان سازی باشد و پایگاه تولید علم و جنبش و الخ

نتیجتا اولی نیازهای بزرگتر را بی خیال شده و دیگری نیازهای خرد را مهم نمی پندارد .

راه سومی هم که موجود نیست .

هر دو به تغییر علوم اجتماعی موجود در دانشکده هم فکر می کنند ؛

هر دو خود را در دایره ی انقلاب تعریف می کنند و دیگری را  مسیری منحرف شده می خواند .

یکی فریاد بسیج سکولاره اش جای تعجب دارد و دیگری انجمن فاشیست گفتن هایش جای تامل .

هر دو از آرمان هم دم می زنند ( ذاکری اش را نمی گویم) .

یکی آرمان هایش را اینقدر زمینی و دم دست و کوچک انتخاب می کند تا توجیح گر فریادها و جاروجنجال هایش باشد ... و دیگری آرمان هایش به  بلندای  آرمان های انقلاب است که با شرایط موجود گاهن به سکوت در فضای عمومی مجبور می شود  و چشم بستن بر واقعیات .

یکی واقعیت زده می شود و دیگری آرمانگرایی مصلحت زده که اصالت دادن هر یک بر دیگری جای بحث و بسی تامل دارد .  چیزی که قرار بود برای هر دوی آن ها فکری بشود .

نتیجه اش دو دستگی کلی فضای دانشکده است که در نقطه هایی بروز می کند .

بروزش اتفاقن انتخابات است .

شورای صنفی ای انتخاب می شوند که تعداد آرایش چشم هر دانشجویی را گرد  می کند در حالی که خیلی ها اصلن منتخبین را نمی شناسند و امروز کسانی داعیه دار  حقوق دانشجویی می شوند که معلوم نیست نماینده ی کدام طیف دانشجویی هستند اما به  درد یک چیز می خورند ... بماند.

انتخابات انجمن های علمی هم می شود سیاست زده ! یعنی دانشجو ناخواسته محکوم است به انتخاب بین یکی از دو تای موجود .

که البته دموکراسی است و برنده کسی است که بیشتر توانسته جو دانشکده  را با خود همراه کند ولو با شانتاژ یا دروغ یا بزرگ نمایی مشکلات خرد یا اصلن با حقیقت ( محل بحث نیست)  ...

اینجا سه چیز مهم شمرده می شود :

اول آنکه هر کدام از دو طیف ، دیگری را به انحراف از مسیر اصلی اش می خوانند و خود را مدافع راستین آرمان های انقلاب می داند . و دانشجوی بی طرف این میان سر در گم.

دوم آنکه مسیر رو به جلو نهاد دانشگاه متوقف می شود. کلاس ها تعطیل می شوند . اساتید به جان هم افتاده و زیر آب یکدیگر را می زنند . برنامه ای علمی  اتفاق نمی افتد و تنها بازنده ی این بازی نه آن طیفی است که از اقبال عمومی کمتری برخوردار بوده که فقط و فقط دانشکده است .

سوم آنکه آرمان ها را چه می شود؟

 

جامعه مان هم می شود همین .

جامعه به دو شقه تبدیل می شود . هر دو دسته خود را مسیر درست تر  انقلاب می دانند (فرض می گیریم در جمهوری اسلامی ، آنکه تایید شورای نگهبان را دارد ، هر که باشد برای ادامه مسیر انقلاب مشکلی پیش نمی آید) . هر دو اعتراض ها و حمایت هایشان از آیه و حدیث و الله اکبر گفتن بر بام ها و بندهای قانون اساسی و گفته های بزرگان انقلاب تشکیل می شود و به دنبال اصالت انقلاب می گردند  و به دنبال خیلی چیزهای خرد و کلان دیگر. فضا برای هر یک به حق بودن مطلق خود و باطل بودن مطلق دیگری تبدیل می شود و  بازار شایعه و دروغ و شانتاژ هم که گرم است و دموکراسی هم جای خود را دارد. راه سوم این میان هم ناپخته است هم در هاله ای از سوال های ضد و نقیض که رشدش و روشن شدنش نیازمند زمان است و البته در جنگ دوگانه ها ، مسیر سوم برای عوام بی معناست. در نتیجه پس از انتخابات و تفویض قدرت ، بازنده خود به خود در جایگاه ضد انقلابی قرار می گیرد و حال اگر بازی خوردنی هم این میان صورت بگیرد می شود امروز تهران.

جامعه ی دو شقه شده ی حق و باطل نتیجه اش می شود تنش.  تنشی که دور نمای آن دعوا بر سر آرمان ها و ایده آل هاست اما آنچه ضایع می شود خود آرمان است و  نتیجه اش می شود  :

بی اعتمادی ، که گله مندی از مردم اشتباه است .

 

پی نوشت ندارد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت   توسط جلفا یا همون glory of religion   |