پیش نوشت :
خواننده باید حداقل یک بار من او به نگارش رضا امیر خانی را خوانده باشد ... البته بایدی در کار نیست ولی حتمن تا انتهایش بخوان چون شاهنامه آخرش خوش است ... پس بوخون
یک او
پارسال را که به قمری حساب کنیم امروز رسیدیم مدینه، و ما را حالی بود که خود او عنایت کرده ... صدای حاج منصور حتی از حنجره ی زمخت بلندگوهای اتوبوس هم ،گوشت را نوازش میداد و تو خمار که:
سلام من به مدینه ، به آستان رفیعش...
وارد شهر شده ایم و از لا به لای ساختمان های بلندش ، قبة الخضرای نبوی پیدا و پنهان می شود، دلبری که رندانه ناز میکند را دیده ای؟
اینجاست که دیگر چشم ها برای "من" نیست و حال که اذن دخول داده اند باید تطهیرشان کنی، با اشک هایی که همان ها هم مال "او"ست، مگر نشنیدی و من الماء کل شیئ حی پس اگر دلی زنده ماند با همین چند قطره است و بس!
و بریز ساقی...
به مسجد نبوی و به لاله های بقیعش ...
پارسال همین روز بود که توفیق مان داده بود تا به "او" برسیم ...
(پی نوشت : از سفرنامه سفر عمره )
یک من
ریش هایش خیلی بد خط در آمده و به قول یکی از رفقا: آنکه موظف به کاشتشان شده خیلی خراب بوده دست به فرمانش، به اضافه 180 قد و سیبیل هایی با دو پایه! و همین ها کافیست که دوستان او را به آن جوان دیلاق "کباب غاز" جمال زاده تشبیه کنند و انصافن راست هم می گفتند انگاری، بیست سال داشت و هشت ماه، بی یک روز کم وبیش!
"من" را بی خیال باش فعلن که از تاپ تن نامردای روزگاره!!!
دو او
پارسال را که به قمری حساب کنیم ده دوازده روز دیگرش در خانه اش نشسته بودم و "او" با آن چادر سیاه نشسته بود رو به روی "من" با تمام غرور و تکبر، تا به حال اینقدر از نزدیک برایش سجده نکرده بودم!
و باز همه چیز به هم ریخت و انگار و حدت وجود عرفا با عشاق خیلی فرقی نمی کند و "من" شروع کرد به مناجات، آرام آرام، و "او" در کمال بی رحمی و بی هیچ حرفی! فقط گوش کرد!
هر شب ز سوز عشق تو با اشک غوغا می کنم
یک تار آن زلف تو را در دل تمنا می کنم ...
(پی نوشت : کاملش رو اینجا ببینید .)
دو من
بچه هم که بودیم دعوایمان که می شد . می رفتیم پیش باب جون که حل کند ماجرا را!
بزرگ هم که شدیم لافرق! باب جون باید بیاید و حل و فصل کند یا حل و وصل کند یا حلال کند و فصل بعد...
سه او
درخت ها به من آموختند : فاصله ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست
سه من
آنی دالتون در وبلاگش همان یادداشت های یک دختر ترشیده دو جمله می نویسد :
بعضی انسان ها سر عقل می آیند ، سر عقد نمی آیند
بعضی انسان ها سر عقد می آیند ، سر عقل نمی آیند
راه سومی هم که هنوز پا نگرفته اصولا ...
از چلسی و ابومسلم خراسان (!) بگیر تا همین قضیه "من او"
چهار او
(پی نوشت : سکوت قدیمتر ها به جز "نشانه ی شخصیت" بودگی در اتوبوس ها ، حاوی معنای دیگری نیز بود.)
چهار من :
حلقه در دست چپ انگشت دوم از سمت چپ ، عقیق در دست راست انگشت دوم از سمت راست ، حلقه در دست راست انگشت اول از سمت راست ، شرف الشمس در دست چپ انگشت اول از سمت چپ ، حلقه در دست چپ انگشت دوم از سمت چپ ، فیروزه در راست انگشت اول از سمت چپ ... یا ابالفضل شد شست!!!
یک من او
۱=۱+۱
دو من او
پارسال را اگر به قمری حساب کنیم امروز رسیده بودیم مدینه و حالی بود که "او" داده بود در حریم مطهر نبوی اش
امسال را اگر به قمری حساب کنیم امروز رسیدم به "او" در حریم مطهر رضوی اش...
آسمانی و زمینی اش ...
امروز ولادت حضرت ابالفضل ...
سه من او
از خاک مرا برد و به افلاک رسانید
این است که من معتقدم عشق زمینی است
پی نوشت :
*اگر چیزی از من و او های این مطلب متوجه نشدید و فقط خوش بودن پایان شاهنامه را گرفتید مشکل نویسنده نیست ... معمولن کتاب های رضا امیرخانی را باید دوبار خواند ... نویسنده سطح مطلبش را تا امیر خوانی بالا برده است!!! یا دوباره بخوان تا بفهمی یا هم دوباره نخوان تا به تو انگ بچسبانند مردم ... همین است که هست .
*گفته بود وبلاگت همه اش سیاسی است ...
نویسنده باید تذکر بدهد که ازدواج او سیاسی نیست در نتیجه این مطلب او سیاسی محسوب نمی شود.
*نویسنده عذر خواهی می کند در دعواهای اخیر وبلاگ حضور نداشته ... عذر او بر حسب قاعده پذیرفتنی است ... و البته بیشتر شرمنده ان دسته از عزیزانی که قول نوشتن به آن ها داده بودم ... مانند جناب مهمترین ...
*نویسنده طلب خیر برای همه خواننده های وبلاگش می کند چون هرچه باشد دعای متاهل جماعت بهتر بالا می رود .... اگر نمازش هفتاد برابر باشد یک دقیقه فکر کردنش می شود چیزی شبیه 70 ضربدر 70 سال عبادت !!! نویسنده اصلن جزو "ترین ها"ی دانشکده شان است در پاس کردن ریاضیات پایه اما انسانها مخصوصن پسر ها بعد از ازدواج حسابی اهل حساب و کتاب می شوند!
نویسنده سخت محتاج دعای خیر همه دوستان است
سلامتیشون صلوات ...